عشق ، مرگ و تو
پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388
عشق ، مرگ و تو
مرکز ثقل ناگفتنی های تلخ جهانست
روح تنهای بی مادر من
پشت پیشانی ام،
تاولی کهنه سر می کند باز
چرک و خونابه و درد بسیار
می تراود
از درونم.
آی همزاد دیرینه من
(رنج بی انتهای دمادم)
ای غم روزهای همیشه!
ای همه سرنوشت غریب من از
بازی تو !
آه!
در درونم
منجمد می شود
روح اندیشه های مقدس
پر پر و زرد و پژمرده ام می کند
« نا امیدی»
میتراشد مرا
آدمک ساز تقدیر
تا مگر بشکنم
تکه تکه شوم باز
پاره پاره
شکسته ، شکسته
و دوباره
دوباره
دوباره مرا مادر مهربان خسته ام
باردار است.
هیهات!
لحظه تلخ میلاد من
لحظه پر شکوه صدای من و مادرم
گریه های خوش توامان مقدر
گریه جبر دیوانه بی ترحم
آه !
پشت پیشانی ام
آخرین غمسرود مرا
میسراید
واژه های لبان گل تو:
آخرین شور من
« عشق»
آخرین شعر من
« مرگ »
آخرین درد من
« تو »
[ ]
+
باران
پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388
وای باران...
شیشه ی پنجره را باران شست .
از دل من اما چه کسی نقش تو راخواهد شست
وای باران...
پرمرغان نگاهم را باران شست.
[ ]
+
به سبکی برگ باشی یا نه آویزان که باشی سکوت در انتظار توست
پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388
به تپیدن فکر کنی یانه
صبر راه چاره نیست
درست وقتی که همرنگ آفتاب می شوی
دستش را می گیرد
عصا فقط رویاست
سقوط سرنوشت توست
[ ]
+
یک داستان
پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388
یک داستان
در جائی خواندم که : بومیان آمازون روش جالبی برای شکار میمون دارند ( لطفا خوب دقت کنید, چون یک بار بیشتر تعریف نمی کنم )
... نارگیل را از دو طرف سوراخ می کنند, یک طرف کوچک تر در حدی که بتوانند یک طناب را از ان عبور دهند و یک طرف کمی درشت تر در حدی که دست یک میمون به زور از آن رد شود. از طرف کوچک تر طنابی که انتهایش را گره زده اند رد می کنند و بعد طناب را به تنه درخت می بندند تا این طوری میمون نتواند جر بزند و نارگیل را با خودش ببرد. سپس توی نارگیل خالی شده چندتا سنگریزه می اندازند و چند بار تکانش می دهند تا صدایش خوب در جنگل بپیچد. ... تله آماده است
میمون ها که شهوت کنجکاوی دیوانه اشان کرده تا ببینند این چیست که این جوری صدا می دهد, می آیند و دست شان را می کنند توی نارگیل و سنگریزه ها را توی مشت شان می گیرند تا بیرونشان بیاورند, اما مشت بسته اشان از سوراخ رد نمی شود. میمون ها اگر فقط مشت شان را باز کنند و از سنگریزه های بی ارزش دل بکنند, آزاد می شوند ولی به هیچ قیمتی حاضر نیستند چیزی را که بدست آورده اند از دست بدهند. آن قدر تقلا می کنند و خودشان را به زمین و آسمان می زنند که فردا وقتی صیاد می آید بدن های بی حالشان را به راحتی ( عین آب خوردن ) جمع می کند و توی قفس می اندازد

این میمون ها چند خاصیت جالب دیگر هم دارند. اولا وقتی می بینند یک هم نوعشان گیر کرده و دارد جیغ و ویغ می کند باز هم برای کنجکاوی می روند سراغ نارگیل بغلی و چند دقیقه بعد خودشان هم در حال جیغ و ویع اند. ثانیا بومی ها اگر میمونی اضافه بر تعداد مورد نیازشان گیر افتاده باشد, آزادش می کنند اما وقتی فردا دوباره برای شکار می آیند باز همین میمون ها گیر می افتند و جیغ و ویغ شان در می آید. این داستان قرن هاست که جریان است ! اما حق ندارید فکر کنید که این میمون ها از خنگی شان است که هر روزه توی این دام ها می افتند, اتفاقا خیلی هم ادعای هوش و استعدادشان می شود
اگر خوب فکر کنیم ... آیا دور و بر خود ما پر از نارگیل های سوراخ داری نیست که صدای تلق و تولوق جذابشان از شدت وسوسه دیوانه مان می کند ؟ آیا دستمان را به خاطر بسیاری از چیزهایی که حقیقتا نمی دانیم ارزشی دارند یا نه , چندین و چند بار در هر مدخل سوئی داخل نمی کنیم ؟ آیا دستمان جاهایی گیر نیست که به خاطرش از صبح تا شب جیغ و ویغ می کنیم و خودمان را به زمین و آسمان می کوبیم , در حالی که فقط کافی است از یک سری چیزها دل بکنیم و برویم خوش و شاد روی درخت ها بی دغدغه این جور چیزها تاب بازیمان را بکنیم ؟ آیا صدای جیغ و ویغ مذبوحانه اکثر دور و بری هایمان که خودشان را اسیر کرده اند را نمی شنویم ؟
آیا...
[ ]
+
شاد کن جان من
پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388
شاد کن جان من


گل سرخ...
زیبا میشکفد !
چون تلاش نمی کند که نیلوفر باشد.
ونیلوفرها زیبا می شکفند چون چیزی از افسانه ی شکفتن گلهای دیگر نمی دانند .
همه چیز درطبیعت زیبا است.
چون هیچ چیز نمی خواهد دیگری باشد .
همه آزاداز رقابت اند
وتو...
ای اعجوبه ی آفرینش ..
ای دوست داشتنی ...
ای یار مهربان...
خود باش واز یادمبر که هرکارکنی نمی توانی غیر ازخود باشی.
[ ]
+
گفتگوی هارمونیک
پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388
در باغ « بی برگی » زادم
و در ثروت « فقر » غنی گشتم.
و از چشمه « ایمان » سیراب شدم.
و در هوای « دوست داشتن » ، دم زدم.
و در آرزوی « آزادی » سر بر داشتم.
و در بالای « غرور » ، قامت کشیدم.
و از « دانش » ، طعامم دادند.
و از « شعر » ، شرابم نوشاندند.
و از « مهر » نوازشم کردند.
و « حقیقت » دینم شد و راه رفتنم.
و « خیر » حیاتم شد و کار ماندنم.
و « زیبایی » عشقم شد و بهانه زیستنم.
«دکتر علی شریعتی»
[ ]
+
«دست فروش»
پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388
«دست فروش»
مردي سيب مي فروشد
كودكي بادبادك
من شعر سيب و
بادبادك
دريغ از يك دشت! [ ]
+
سیب
سه شنبه دوازدهم خرداد 1388
[ ]
+
غروب پاييزي
دوشنبه سی و یکم فروردین 1388

دیروز هوا و آسمون یاری ندادند که آرزوی پاییزه م!تحقق پیدا کنه! نیمه دوم سال خورشید جای خوبی غروب می کنه! ازخونه دیده می شه! این چند روز اخیر هم به خاطر ابری بودن هوا دم غروب منظره های قشنگی بوجود میومد که تمامش رو تو مسیر میدیدم وحسرت میخوردم که چرا وقتی میرسم خونه دیگه خورشیدکاملا رفته پشت کوه ها ونمی تونم عکس بگیرم!
حالا عدل همون تنها روزی که من تونستم غروب رو تو خونه باشم باید هوا آلوده و آسمون غبار آلود و خالی از ابر ای قشنگ باشه!
گرچه به هر حال عکسکی گرفتم که نگرفته از دنیا نرم!حالا در این عکس چیزی مشاهده میشه که اگه یه قرن پیش بود خیلی حال می داد! میشد سوژه روزنامه ها! مشاهده ی سه شیء پرنده ی ناشناس در آسمان
ولی الان دیگه دیدن پرنده ها اونقدر عادیه که بهشون نگاه نمی کنیم! اما خوب وجود سه تاش با هم به یه جهت می رن به نظرم هنوز میتونه جالب باشه! خلاصه اینکه عنوان یادداشت سرکاری بود! ولی عین حقیقت بود!
[ ]
+
ماه من
دوشنبه سی و یکم فروردین 1388
دیروز -بهتره بگم دیشب -برای هوا خوری بیرون آمدم برگشتم چشمم خورد به ماه !قرصی بود برای خودش ِتقریبْاخیلی گرد ِبا حساب تقویم می شد شب پونزدهم!خیلی حیف ام آومد که اون موقع و تو اون زاویه دوربین همراهم نبود-گرچه بودنش هم سودی نداشت چون اون زیبایی رو با دروبین نمی شه به تصویر کشید. از نگاه کردن به ماه خوشم میاد مخصوصا وقتی که گرد باشه یا نیمه شب ها وقتی همه خوابند!یاد خیلی چیزها می ندازه منو ! یاد خیلی وقت های دیگه! دوستش دارم!گاهی وقت ها که غروب ماه مقارن می شه با سحر هم قشنگی خاصی داره!طلوعش هم!اگر افقی برای دیدن مونده باشه تو شهر البته!
عکس ماه! امشبه ُقرصش کامل نیست .البته در ضمن این بهترین عکسی که با دوربینم می تونم بگیرم از ماه
[ ]
+